mihanwebhost

میهن وب هاست به عنوان بزرگترین شرکت میزبانی وب ایرانی با نازلترین قیمت ها هاست های cpanel ایران و المان را با هارد ssd و آنتی دیداس مجانی ارائه میکند, به جمع بیش از ۷۰ هزار مشتری میهن وب هاست بپیوندید. سرور مجازی ایران با پهنای باند بالا , نمایندگی هاست سی پنل آلمان

دانلود رمان Hokm Del حکم دل

رمان Hokm Del حکم دل داستان زندگی دختر ایرانی است که برای فرار از زندگیش به دبی سفر می کند و زندگی شومی در این سفر در انتضارشه….

چشمهای بسته امو به سختی باز کردم… بخاطر حرکت کامیون کاملا ناگهانی از خواب پریدم…

هنوز توی اون کامیون لعنتی بودم واز سردرد و بدن درد به خودم میپیچیدم. حتی توی خواب هم تنم درد میکرد.

با تکون های پیچ در پیچ ماشین و بوی گند و متعفن بنزین تهوعم بیشتر میشد.پهلوم درد میکرد. هنوز هم معنی زخمی که داشتمو نمیفهمیدم. بیهوش شدم ووقتی بهوش اومدم یه زخم عمیق روی پهلوی چپم بود که تعدادی بخیه

خورده بود. شادی میگفت بخاطر تصادف بود که تو ایران با ماشین هاتف به یه گارد ریل خورده بودیم و یه قسمت از گارد ریل به پهلوی من فرو رفته بود هرچند این اتفاق تو ایران افتاد و بعد ش هم وارد این لنج تهوع اور شدیم . به

هر حال دردش قابل تحمل بود.حالت تهوع داشتم و بوی بنزینو نمیتونستم تحمل کنم…

خودمو جا به جا کردم… صدای بغض الود شادی رو شنیدم که گفت: کتی اخرش چی میشه؟

از وقتی که از لنج پیاده شده بودیم ایه ی یأس میخوند.

-چی میخواستی بشه؟

شادی: پشیمونم…

نمیتونستم بگم منم همینطور… یعنی نمیخواستم بگم اره منم عین سگ پشیمونم…

سرمو به دیواره ی کامیون تکیه دادم و تو تاریکی به چشمهای نسبتا خیس بقیه خیره شدم.

نفسمو سنگین بیرون دادم و حس کردم که باید به چیزهای خوب فکر کنم.

با ایست ماشین ولوله ای بین هممون راه افتاد.

در عقب باز شد.

با دیدن صورت هاتف که لبخند کریهی رو لبش بود تهوعم دو چندان شد. شادی بازومو تکون داد وگفت: بریم پایین …

اهی کشیدم و همراه شادی وبقیه پیاد ه شدم.

مانتوم سیاه شده بود.شلوارم گل الود بود… جمعا پنج نفر بودیم… شادی دستمو گرفته بود. جفتمون یخ کرده بودیم.

هاتف رو به من لبخندی زد وگفت: بدون ارایش خوشگلتری…

محل سگم بهش نذاشتم وپشت سر احمد که عبای سفیدی پوشیده بود راه افتادم. وارد یه رستوران شیک شدیم. البته از در پشتی…

صدای موزیک رو هوا بود.

اکثرا داشتند میلولیدن… یه قسمتش هم میز انواع بازی بود.

درست مثل سرزمین عجایب که یه شهربازی سر پوشیده باشه … با دیدن ادم هایی که حس زندگی تو وجودشون بود ترسمو برای لحظاتی فراموش کردم…

شادی هم درست مثل من گفت: کتی اینجا چه با حاله…

و با هیجان گفت: هاتف اینجا کار میکنیم؟

هاتف با بی حوصلگی گفت:اره عزیزم .. همین جا کار میکنید…

احمد عرض اندامی کرد وگفت: من که گفتم شما رو جای بد نمیارم…

دستی از عقب محکم هولم داد …

هاتف گفت: بجنبین دیر شده .. واسه دید زدن وقت زیاده…

و هممون به سمت پله ها راه افتادیم.

بهش چشم غره رفتم و راه پله ها رو به سمت پایین پیش گرفتیم… شاید حدود سی پله پایین رفتیم و به یه در سیاه و بزرگ رسیدیم.

هاتف به صورت رمزی چند ضربه به در زد و درو زن جوونی باز کرد.

عربی باهاش حرف زد و زن درو کامل باز کرد و همه با هم وارد شدیم.

این زیر زمین هم برای خودش یه دنیایی بود انگار… یه سالن وسیع که چندین دست مبل چیده شده بود.

چند مرد عرب و چند زن که با لباس هایی انچنانی دورشون میچرخیدند… چندین و چند اتاق در اون اطراف وجود داشت.

با دیدن راه پله ای که انتهای سالن قرار داشت قلبم به تپش افتاد.

با دیدن چند عرب که روی مبل ها نشسته بودند و با چشمهای از حدقه بیرون زده به ماها نگاه میکردند دلم هری ریخت.

شادی جیغ خفیفی کشید و رو به هاتف گفت: اینجا کجاست؟

و ادامه داستان……………..

 

مشخصات کتاب رمان Hokm Del :

– نام فارسی کتاب : حکم دل

– نام انگلیسی کتاب : Hokm Del

– نویسنده : Sun Daughter + Anital

– تعداد صفحات : 242 صفحه پی دی اف

– نسخه کامپیوتر به همراه نسخه اندروید

لینک دانلود