mihanwebhost

میهن وب هاست به عنوان بزرگترین شرکت میزبانی وب ایرانی با نازلترین قیمت ها هاست های cpanel ایران و المان را با هارد ssd و آنتی دیداس مجانی ارائه میکند, به جمع بیش از ۷۰ هزار مشتری میهن وب هاست بپیوندید. سرور مجازی ایران با پهنای باند بالا , نمایندگی هاست سی پنل آلمان

دانلود کتاب رمان Mahale Mamnoe محله ممنوعه

رمان Mahale Mamnoe داستان پسري به اسم حسامه. اين آقا يه روز با رفيقش سياوش ميره يه مهموني. اونجا دختري رو ميبينه و ناخواسته دل ميبنده. بدون اين كه بدونه اون دختر چيه و كيه. بعد از اون مهموني اتفاق هايي براي حسام ميوفته كه خيلي هم خوشايند نيستن و حسام بارها و بارها راهي بيمارستان ميشه. با حقيقت هايي رو به رو ميشه كه براش غير قابل باورن اما راحت اونا رو ميپذيره. حقيقت هايي كه باعث ميشه حسام بفهمه نصف بيشتر وجودش انسان نيست. با كمك دوستاش ميخواد بفهمه كه چيه. در اين بين سحر و دوستانش هم به كمك حسام ميان.

 

قسمتی از متن رمان Mahale Mamnoe :

-حسام بيدار شو. صبح شده.
بازم شروع شد. خوبيش اينه كه نيومد تو اتاق جيغ بزنه! بي حوصله از اتاق خارج شدم.تو پله ها سام وسيما رو ديدم كه داشتن با هم بحث مي کردن. اصلا حال و حوصله رو به رو شدن باهاشون رو نداشتم؛ مخصوصا سيما رو. بازم سام قابل تحمل تره. رفتم تو اشپزخونه. مامان سفره رو چيده بود. نشستم پشت میز و گفتم:
-سلام.
-سلام. چه عجب بيدار شدي. مي ذاشتي واسه ناهار ميومدي.
ترجيح دادم چيزي نگم و خودمو با ليوان نسكافه ي توي دستم مشغول كردم. سيما وارد اشپزخونه شد و با صداي فوق العاده لوسش گفت:
-سلام مامان گلم. صبح بخير.
انگار نه انگار كه حسامي هم اونجاست.به درك. بهتر. بابا رو نديدم برا همين از مامان پرسيدم:
-بابا كو؟
-رفته دنبال كاراش. امشب ميره ماموريت.
با شنيدن اين خبر نيشم باز شد و گفتم:
-كي برمي گرده؟
-يه هفته ديگه.
خيلي خوشحال شدم. بابا مهندس معماره و هر چند وقت يه بار از طرف شركتشون ميره ماموريت. اون روزايي كه نيست بهترين روزاي عمر منه. چون نيست كه هي رو اعصابم رژه بره. سيما پوزخندي زد ومشغول خوردن شد. مي خواستم بزنم تو دهنش دختره ي پررو. سام هم وارد اشپزخونه شد و براي خالي نبودن عريضه يه سلامي هم به من داد.نسكافم كه تموم شد خواستم از اشپزخونه خارج بشم كه با صداي مامان برگشتم سمتش:
-ظهر کاری داري؟
-چطور؟
-خونه عموت دعوتيم.
-خب به من چه؟
-تو هم بايد بياي.
با عصبانيت كنترل شده اي گفتم:
– چرا مثلا؟
-زشته. بابات گفت بهت بگم حتما بايد بياي.
-باشه.
با عصبانيت به سمت اتاقم رفتم. اينم از شروع روزمون. موندم حضور من چه فايده اي داره جز اينكه اعصاب من و بقيه بهم بريزه. به شخصه چشم ديدن فامیلامون رو ندارم. البته اونا هم هين حس رو نسبت به من دارن. تو اتاق گوشيم داشت خودشو مي كشت. سياوش بود.
-الو بنال سيا.
-سلامت كو بي ادب؟
-ميام ميزنم تو دهنتا.
-خوب بابا عصبي. چته؟
-ظهر قراره بريم خونه عمو اينا.
-خوب نرو.
-الاغ. اگه مي تونستم كه اينقدر حرص نمي خوردم. تازه بابامم هست.
-اوه. اوه. حالا چرا دانشگاه نيومدي؟
-دانشگاه؟ مگه امروز كلاس داشتيم؟
-خاك بر سرت. يعني يادت نبود ساعت یه ربع به نه كلاس داشتيم؟
يه نگاه به ساعت كردم. نه و نیم بود.

 

توضیحات کتاب Mahale Mamnoe :

– نام کتاب : محله ممنوعه

– نویسنده : Blod (سحر نورباقری)

– فرمت فایل : PDF و APK

– تعداد صفحات : 269

لینک دانلود