دانلود کتاب رمان Zendegi Aroosaki زندگی عروسکی

رمان Zendegi Aroosaki داستان زندگی سایه و سیاوش و آدمای مختلفه. سایه ای که بعد از پشت سر گذاشتن یه زندگی ناموفق تنها زندگی میکنه و از شرایط روحی خوبی برخوردار نیست و سیاوشی که خرج خانواده رو میده و مشکلات خانوادگی داره و البته زندگی آدمایی که سر راه این دو نفر قرار میگیرن تا اینکه, داستان زندگی سیاوش یه پسر که مرد یه خانواده است و داره خرجی اونا رو در میاره, داستان زندگی آدمایی که توی مسیر زندگی این دو نفر قرار می گیرن…

 قسمتی از متن رمان Zendegi Aroosaki :

گوشه تاج تخت چمباته زده و خودم را در آغوش گرفته بودم و با چشمانی خالی از هر حس ، روی تخت اتاقم به هوای صاف بیرون نگاه می کردم. سردم بود اما نه از سرمای هوا، از سرمای روزهام، از سرمایی که توی قلب و روحم حس می کردم. چند وقت بود که زندانیم کرده بود. یک روز … دو روز … سه روز …سه ماه… آن لحظه به خاطر نمی آوردم. نگاهم به ساعت بود. نزدیک شش بود. و او الان می آمد.
نگاهم به ظرف غذا که دست نخورده گوشه اتاق بود، افتاد. گرسنه ام بود؟ نه اصلا! حتی یه ذره اما مجبور به خوردن بودم.
دو تا قاشق خوردم. با چرخش کلید ، قاشق از دستم افتاد. نگاهم را بالا کشیدم و نگاهش کردم. نمیدانم در نگاهم چه دید که اخم کرد و اخمش لرزی را به تنم انداخت. چون این اخم نشانه شکنجه دیگر بود. با قدم های بلند به سمتم آمد و مقابل من روی زانوهایش نشست. سرم را پایین انداختم و نگاهم را دزدیدم. می ترسیدم. وحشت داشتم اما او متنفر از لرزش تنم بود و من در تلاش برای کنترل این لرزش.
– نگام کن
نگاهش کردم. می خواستم کوچک ترین بهانه ای دستش ندهم که باعث لمس تنم شود. ترس را از نگاهم خواند که پوزخندی روی لبش نشست. بازویم را محکم کشید و گفت:برو حموم
مطیعانه سری تکان دادم و بی حرف به سمت حمام رفتم. لباس هایم را از تنم در اورد و من چشمانم را بستم.
از حس انزجار چشمانم را بسته بودم و گذاشتم من عروسک کوکی را بشوید. با همان چشم های بسته هم میتوانستم لبخند کثیفش را حس کنم. بالاخره این حمام کذایی هم تمام شد و من محتویات معده ام را در گلویم نگه داشتم. داشت حالم از خودم به هم می خورد. از این ضعف و ترس. از این عروسک کوکی بودن.
به دلخواه خودش لباس تنم کرد و مجبورم کرد بقیه غذایم را بخورم. این مرد به تمام معنا بیمار بود و من را هم بیمار کرد.
– نمیخوای حرف بزنی؟
نگاهش کردم:چی بگم؟
در سکوت نگاهم کرد و گفت:میخوای بیای بیرون؟
– هوم؟
به چشماش نگاه کردم تا شاید بفهمم چه در ذهنش میگذرد اما هیچی نفهمیدم. هر جواب یک واکنشی در پی داشت. واکنشی که یک ترس را در دلم می نشاند.
– میتونم؟
لبخند نشست روی لبش. انگار جوابم راضیش کرد!
– انگار عقلت اومده سرجاش
سرم را پایین انداختم که ادامه داد: بچه مرده … اونم به خاطر بی عرضگی خودت بود … تقصیر من نبود
دلم زیر و رو میشد و به سختی جلوی خودم رو گرفتم که رویش بالا نیاورم.
– فهمیدم
چقدر سخت بود تا همین یک کلمه از دهانم خارج شود.دستم را میان دستش گرفت و گفت: میتونی بیای بیرون

توضیحات کتاب :

– نام رمان : زندگی عروسکی

– نویسنده : سحر.ن

– تعداد صفحات : 416

– فرمت های فایل : PDF و APK

– قابل استفاده در کامپیوتر و اندروید

لینک دانلود